مثنوی رسوايی

گرتودگربارصدایم کنی                در افق عشق رهایم کنی

من همه را باتو نفس میکشم       دامن خود را به هوس میکشم

با همه ی چشم تو وامیشوم       سبز من از بوی خدا میشوم

دست زمستانیت از من تکید        اشک من افتاد و به پایت چکید

در طپش قلب تو من می طپید      باز نگاه تو مرا می مکید

بوی ترحم همه جارا گرفت          زردی احساس هوا را گرفت

باز نگاه تو مرا آب کرد                   وسعت احساس مرا قاب کرد

دل به تمنای تو دل میزند              اشک بر این چشم خجل میزند

دست تن خسته ی من را بگیر      یا به وصالش برسان یا بمیر

عشق در آمد دل من را ربود           پنجره ای رو به صداقت گشود

باز دلم بوی تورا می دهد               برنگهم چشم تو پا مینهد

باز تورا تاخودخود میبرم                  در نفست تا به خدا میپرم

ای همه ی دیده نگه کن مرا تا که شوم لب و ببوسم تو را!   

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

من اين شعرت را خيلی دوست دارم مخصوصاْ دو بيت اولش را.

سميرا

سلام ممنونم از بابت نظرت دوست خوبم

لیلون

همه شعر يکطرف؛ خط آخرش هم يک طرف

yarekhosh

اگه آدما می فهميدن هميشه اين دل که حرف آخرو ميزنه هيچوقت با عشق مبارزه نميکردن تو را بخدا دوستش داشته باش اگه صداش کنی...

باران

vayyyyyyyyyyy doostjoonnnnnnnn shahkar bood

yarekhosh

تو که گفتی باز نشد ولی ۲تا پيام داده بودی باما هم آره؟موفق باشی !!

سيد محمد انجوی نژاد

سلام . خوش اومدين . مختصر و دلنشين . اما برخی پستا اگه حذف بشه بهتره . برای سلام يا تبريک يه پست تنها لازم نيست . منت گذاشتين . بهتون لينک دادم . يا علی

ليلون

درست شعر پراحساسيه؛ ولی نقد و اقساط بهتره

yarekhosh

سلام واقعا اين شعر را بذاری هفته ها هم چيزی نگی خودش کلی حرف داره من که روزی ۲بار می خونمش دست گذاشتی رو چيزی که همه خاطر خواشن . موفق باشی