رغبت

از صبح مثل بچه هایی که میخوان برن اردو و دل تو دلشون نیست دل دل میزدم تا یه وقت آزاد پیدا کنم و بیام سراغ مجنون لیلی . بالاخره اومدم . شیفت ظهری بودم رفتم مدرسه با اینکه میدونستم شاگردی در کار نیست اما باید میرفتم تا به خودم ثابت کنم نمیخوام از زیر کار در رم این مدرسه است که معلم وقت شناسو نمیخواد ۱۰ تا دانش آموز بیشتر نیومده بود هنوز در خوابگاه باز نشده بود . راستی نگفته بودم من توی یه مدرسه ی شبانه روزی درس میدم. جالب اینجاست که به جز من و مدیر مدرسه هیچ کدوم از معلم های دیگه نیومده بودن!!!!!!

/ 4 نظر / 2 بازدید
صبا

سلام..... اميدوارم که روزگارت به خوبی و خوشی بگذره... خوشحالم که گذرم به وبلاگ زيبای تو افتاد... منتظر رد پای سبزت در وبلاگم هستم...

زهرا

سلام جان خواهر. می بينم که کار و بارت سکه است و حسابی دست به قلم شدی. ای ول.

زهرا

راستی هر سوال یا مشکلی در رابطه با وبلاگت داشتی دربست در خدمتیم

مهدی هنرپرداز

بابا تو مادرزاد بلاگر بودی و ما نمی‌دونستيم. ادامه بده ولی آهسته و پيوسته. مجنون ليلی‌ت پايدار باد!