آرام می رود انگار رفتنی است

حسی که نام او چون درد ماندنی است

عشق است یا هوس ؟گنگیست بی زبان

دنبال یک نگاه یا یک نگفتنی است

دستان سرد خاک برگردن کلاغ

در امتداد باغ یک مرگ دیدنی است

قابیل فکر غم خاکش نمیکند

هابیل میرسد این دست مردنی است

آرام میشود انگشتهای من

این کار تا ابد احساس کردنی است

/ 24 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلام

بعد از تو در شبان تیره و تار من دیگر چگونه ماه آوازهای طرح جاری نورش را تکرار می کند بعد از تو من چگونه این آتش نهفته به جان را خاموش میکنم ؟ این سینه سوز درد نهان را بعد از تو من چگونه فراموش میکنم ؟ من با امید مهر تو پیوسته زیستم بعد از تو ؟ این مباد که بعد از تو نیستم بعد از تو آفتاب سیاه است دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست بعد از تو درآسمان زندگیم مهر و ماه نیست بعد از من آسمان آبی است آبی مثل همیشه آبی

سلام

روشني است آتش درون شب و ز پس دودش طرحي از ويرانه هاي دور. گر به گوش آيد صدايي خشك: استخوان مرده مي لغزد درون گور. *** دير گاهي ماند اجاقم سرد و چراغم بي نصيب از نور. *** خواب دربان را به راهي برد. بي صدا آمد كسي از در، در سياهي آتشي افروخت. بي خبر اما كه نگاهي در تماشا سوخت. *** گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد با فسون شب، ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش: آتشي روشن درون شب

سلام

در دور دست قويي پريده بي گاه از خواب شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد . لب هاي جويبار لبريز موج زمزمه در بستر سپيد . در هم دويده سايه و روشن . لغزان ميان خرمن دوده شبتاب مي فروزد در آذر سپيد . همپاي رقص نازك ني زار مرداب مي گشايد چشم تر سپيد . خطي ز نور روي سياهي است : گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد . ديوار سايه ها شده ويران . دست نگاه در افق دور كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد

سلام

آفتاب است و، بيابان چه فراخ! نيست در آن نه گياه و نه درخت. غير آواي غرابان، ديگر بسته هر بانگي از اين وادي رخت. *** در پس پرده اي از گرد و غبار نقطه اي لرزد از دور سياه: چشم اگر پيش رود، مي بيند آدمي هست كه مي پويد راه. *** تنش از خستگي افتاده ز كار. بر سر و رويش بنشسته غبار. شده از تشنگي اش خشك گلو. پاي عريانش مجروح ز خار. *** هر قدم پيش رود، پاي افق چشم او بيند دريايي آب. اندكي راه چو مي پيمايد مي كند فكر كه مي بيند خواب.

سلام

مي خروشد دريا هيچكس نيست به ساحل پيدا لكه اي نيست به دريا تاريك كه شود قايق اگر آيد نزديك . *** مانده بر ساحل قايقي، ريخته بر سر او، پيكرش را ز رهي نا روشن برده در تلخي ادراك فرو . هيچكس نيست كه آيد از راه و به آب افكندش . و در اين وقت كه هر كوهه آب حرف با گوش نهان مي زندش، موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما قصه يك شب طوفاني را . *** رفته بود آن شب ماهي گير تا بگيرد از آب آنچه پيوند داشت با خيالي در خواب *** صبح آن شب، كه به دريا موجي تن نمي كوفت به موجي ديگر چشم ماهي گيران ديد قايقي را به ره آب كه داشت بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش به همان جاي كه هست در همين لحظه غمناك بجا و به نزديكي او مي خروشد دريا وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز از شبي طوفاني داستاني نه دراز

سلام

سلام اپ میکنید خبرم نمیکنین؟

ايدا (کهکشان دل)

من از عشق هيچ نفهميدم جز نگاه عاشقانه يار جز دستان گرمش جز صدای مهربانش جز عشقی که در تمام وجودش بود حس کردم و عاشقش شدم سلام وبلاگ عالی داريد به کهکشان من هم سری بزنيد بدرود

yarekhosh

به پايان فكر نكن .. انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند .. بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز๑

اکبر

سلام چون مکالمه است میخوام همیشه روی صفحه باشه اینجا - در این شب ممتد - کوری چشم به ستاره میدوزد ! دل به نور میبندد ! اینجا یک نفر آزادی را - عشق را با گلوی بریده فریاد میزند !