خورشيد دل

باز از نگاه عاشقم خورشید دل پر میکشد           همراه حسی آشنا در قلب او سر میکشد

باز این بلور آتشین نقاش پیر خسته ام                 برلوح سبز دیده ام غم را مدور میکشد

در غربت چشمان من انگار بغضی منبسط                 آهسته و بی انتها آه مکرر میکشد

درانتهای خاطرات کودک صد ساله ام                    دستی دل صد پاره‌من را مشجر میکشد

 کاش‌ازهمه‌وسواس‌او یک‌ذ‌ره‌من‌هم‌داشتم       دل هر چه حسرت میکشد ازدست باور میکشد

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طوفان

فارسی بنويس حاليمون بشه؛ اين شعرهای قلمبه سلمبه را از کجا اوردی

yarekhosh

چقدر قشنگه با اين همه ديوار تو هنوز بهش فكر ميكني

yarekhosh

سلام شعر مثنوی رسوايت دلنشينتر است ادامش بده تو ميتونی زنجيرهای دوری را با شعرها وحرفهات پاره کنی

رضا

كاش مي شد از ميان ژاله ها / جرعه اي از مهرباني را چشيد / در جواب خوبها جان هديه داد/ سختي و نامهرباني را نديد / كاش ميشد با محبت خانه ساخت / يك اطاقش را به مرواريد داد / كاش مي شد آسمان مهر را / خانه كرد و به گل خورشيد داد / كاش ميشد بر تمام مردمان/ پيشوند نام انسان را گذاشت / كاش مي شد كه دلي را شاد كرد / بر لب خشكيده اي يك غنچه كاشت / كاش ميشد در ستاره غرق شد / در نگاهش عاشقانه تاب خورد/ كاش مي شد مثل قوهاي سپيد / از لب درياي مهرش آب خورد / كاش ميشد جاي اشعار بلند / بيت ها راساده و زيبا كنم/ كاش مي شد برگ برگ بيت را / سرخ تر از واژه رويا كنم/ كاش ميشد با كلامي سرخ و سبز / يك دل غمديده را تسكين دهم/

طوفان قرمز

ژیانه ميگه: حالا که خرتوخره ما هم پرایدیم تو هم میبینی ما حالیمون نیست میگی از خودم شعر در وکردم

پـيـنــکــــــی

یه کلاغ رو نوک دیوار داره قارقار می کنه با صدای قارقارش ده رو خبردار می کنه میگه : من رنگ شبم اما شب رو دوس ندارم این صدای من که خورشید رو بیدار می کنه خروسای ده ما عمریه بی صدا شدن انگار از وحشت لحظه های ما جدا شدن دل من تنگه از این نق زدنای کاغذی خروسا جای خدا بنده ی کدخدا شدن مگه میشه گندم تو خاک خشک تشنه کاشت ؟ مگه میشه این کلاغ پر سیاه رو دوس نداشت ؟ ای کلاغ ! بخون تا ما هم با تو هم صدا بشیم نمیشه به جای خورشید سه تا نقطه چین گذاشت

yarekhosh

چی بگم بخوای نخوای ميام سراغت دلم می خواد گرمی شعرهات احساس کنم کاش ميشد شعرهات نقاشی کنم