هیچ کاری نداشتم همینطوری سر زدم !

لینک
سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳٩۱ - ··¤محنون ليلی¤··*

   ؟؟؟؟؟؟   

من سوالم

خود سوال

جواب هم بدهید

 ماهیتم عوض نمیشود 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آهای تویی که ادعای عاشقی میکنی هر کی هستی هر جای دنیا به این سوال من جواب میدی؟

نمیدونم تا چه حد بتونم سوالمو خوب مطرح کنم که به هیچ کس و هیچ چیز برنخوره...... الان دارم تمام سعیم رو میکنم که قابل فهم باشم

من میگم خدایی که خودش آغاز خلقت مارو تصمیم گرفت٬ از خاک خالی خالی با قدرت خودش ساختمون و بعدش از روح با عظمت خودش در جسممون دمید٬ بین این همه آدم که آفریده فقط ۱۴ تاش اونجورین که واقعا دلش می خواسته و بقیه به هر طریقی که شده در مقابلش گردن کشی میکنن و حتی گاهی اوقات بعضی آدم بدها منکر میشن که خالقی هم دارن . ولی خدا ناراحت نمیشه نه که نمیشه نادیده میگیره چون عاشق واقعی ما خودشه صبر میکنه ٬ محلت میده ٬ راه و چاه میذاره جلو پامون٬ نازمونو میکشه ٬ وعده و وعید میده که نکنه یه وقت معشوقشو از دست بده .

حالا توی عاشق چه جوری توقع داری معشوقت که صاحبش یکی دیگه هست اصلا ؛دقیقا همونی باشه که تو دلت میخواد  و اگه یه ذره نافرمانی کرد از دستش ناراحت میشی٬ قهر میکنی٬ دعوا میکنی٬ معشوقت رو آزار میدی٬ ازش جدا میشی و... که چرا اونی که میخوای نیست .

میخوام بگم تو نمیتونی اونو عوض کنی اگه واقعا دوستش داری و نمی خوای از دستش بدی سعی کن یه فکری به حال خودت بکنی.

لینک
سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦ - ··¤محنون ليلی¤··*

   زدم به سيم آخر   

 

يا رب به خدايي خداييت


وان گه به کمال پادشاييت


کز عشق به غايتي رسانم


کاو ماند اگر چه من نمانم


گر چه ز شراب عشق مستم


عاشق تر از اين کنم که هستم


از عمر من آن چه هست بر جاي


بستان و به عمر ليلي افزاي


لینک
دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦ - ··¤محنون ليلی¤··*

   اعتراف   

یادمه اولین کاغذ پاره ای رو که به عنوان نامه برات نوشتم هزار تا تاش کردمو توی هم پیچوندمش و پشت هفت تا کوه سیاه قایمش کردم .

اینقدر میترسیدم که نکنه کسی بخوندش که با هر بدبختی بود نقش پست چی رو هم خودم بازی کردم.

یادمه روزی که با کلی شوق و ذوق اونو به دستت رسوندم توی چشات زل زده بودم تا ببینم موقع خوندن چه عکس العملی نشون میدی .

یادمه قیافه گیج و منگتو با یه دهن باز که معلوم بود هیچ چی حالیت نشده ٬ از آخر به اول میخوندی و وقتی من پرسیدم: چرا.........؟

خندیدی و واسه اینکه خودتو نشکنی گفتی من عادت دارم همیشه اول٬ آخر نامه رو می خونم ؛ اما من که میدونستم تو از اون نامه فقط  اسمم رو توی امضام اون آخر فهمیده بودی !

حالا که یه جورایی نوشته هام عمومی شدن دارم میفهمم که تو خیلی هم پرت نبودی این مرقومات من هست  که اجق وجقه

لینک
یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ - ··¤محنون ليلی¤··*

   اکسيژن من   

دوره گرد اندیشه

حراجی زده بود به سرمایه

ورشکست شدچرا ؟

*

در نفسهایت

نفس میکشم

چقدر اکسیژن

*

سی و سه سال               ( ۳۳سال و

باور نمیکنیم                      ۳ ماه و ۳ روز     

روزشمار را                        چقدر سه کرده این روزگار)

*

درس که میدهم

پر میشوم

از نبوغ؛

خالی

از بیهودگی

*

حلقه ای بی انگشت

زرد زرد

یادم

به چهره ‌ی لیلی خانم افتاد

در دادگاه

*

دسته گلی از احساس

قرمز و آتشین

سفارش داده بود

دادمش به آب بی اختیار

*

چند سال بعد

وقتی که دیدمش

چه دل شکسته

چه قد خمیده

اما نگاهش

یک خط مستقیم

تا مرکز جنون

*

*

*

پانوشت:

امان از دست بلاگفا همش خرابه

لینک
شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦ - ··¤محنون ليلی¤··*

   مناجات محبين   

      ای خدا !             

 آن کیست که شیرینی محبّت را چشید و جز تو کسی را خواست و آن کیست که به مقام قرب تو انس یافت و لحظه ای روی از تو گردانید ؟

          ای خدا !                

 

 ما را از آنان قرار ده که برای مقام قرب و دوستی خود برگزیده ای و خالص برای عشق و محبّتت نموده ای ، و به لقایت مشتاق وبه قضایت خشنود نموده ای ونعمت دیدارت رابه او عطاکرده ای و برای مقام رضایت برگزیده ای ؛ و از برای فراق و هجرانت در پناه خود گرفته ای و در جوار خود در نشیمن گاه عالم صدق و حقیقت او را جای داده ای و به رتبه ی معرفت مخصوص گردانیده ای و لایق پرستش خود نموده ای و دلباخته ی محبّت و برگزیده برای مشاهده ی خویش گردانیده ای و یک جهت روی او را به سوی خود آورده ای و قلبش را از هر چه جز دوستی توست خالی ساخته ای و او را راغب به آنچه نزد توست گردانیده ای و ذکرت را به او الهام کرده ای و شکرت را به او آموخته ای ، و به طاعتت سرگرمش نموده ای و از صالحان خلق خود قرارش داده ای و برای مناجاتت انتخابش نموده ای و از هرچه او را از تو دور کند علاقه اش را بریده ای .

       ای خدا!    

  

 

 ما را از آنان قرار ده که بالفطره به تو شادمان و خوشند و از دل ناله ی شوق می کشند و همه عمر با آه و ناله (عاشقانه) اند . پیشانیشان در پیشگاه عظمتت به سجده و چشمهاشان بیدار در خدمتت و اشک دیدگانشان از خوفت جاری و دلهاشان علاقه مند عشق و محبتت;قلوبشان را جلال و مهابتت از عالم برکنده است . ای خدایی که انوار قدسش به چشم دوستان در کمال روشنی است و تجلیات ذاتش بر قلوب عارفان او شوق و نشاط انگیز است ؛ ای آرزوی دل مشتاقان ، ای منتهای مقصود محبان ، از تو درخواست می کنم دوستی تو را ، و دوستی دوستدارانت را ، و دوست داشتن هر کاری که مرا به مقام قرب تو رساند ؛ و هم درخواست دارم که خود را از هرچه غیر توست بر من محبوبتر گردانی و محبتم را منجر به مقام خوشنودی خود سازی ؛ وشوقم را به تو بیش از عصیانت قرار دهی ؛ و بر من به یک نظر کردن بر جمالت منت گذار و به من به چشم لطف و محبت بنگر و هیچ وقت روی از من مگردان و مرا از اهل سعادتت و سالکان طریق محبت نزد خود گردان . ای اجابت کننده دعای خلق!  

 

  

    ای مهربانترین مهربان عالم !      

 

لینک
جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦ - ··¤محنون ليلی¤··*

       

دل من چرا خوب تنگ نمیشوی امروز؟

 مثل سنگ هم که سنگ نمیشوی امروز

این اتاقِ مهتابْ  سوخته ٬مال خودت

مثل آشیانه قشنگ نمیشوی امروز؟

یک ستاره آسمانِ شب را خورد

شبِ تیره٬ چرا رنگ نمیشوی امروز؟

دود سیگار همسایه مارا کشت// مست

 میشوی ولی منگ نمیشوی امروز

همه قصد کرده اند اندیشه را بچرند

پس چرا تو خر لنگ نمیشوی امروز؟

دل من خوب تر ز هر روزت //سنگ

 میشوی ولی تنگ نمیشوی امروز

لینک
پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ - ··¤محنون ليلی¤··*

   مورچه   

آروم آروم دست از سر م بر میداره اما محکم روی قلبم فشارش میده ! از صبح تا حالا ی هر روز همین کارشه ............ حالا رو ببین:     دست از قلبم بر داشته ولی محکم روی سرم فشار میاره٬ انگار نمیتونه ببینه یه لحظه آرامش داشته باشم ! مثل مورچه مسیر بین قلب و مغزمو هی میره هی میاد هی........... هی.............. هی.......... بعضی وقتها از ته قلبم آرزومیکنم بایسته !!!!!!!!!!!

تنها کاری که بلد نیست این حس بی مروت : واقع نگری 

واسه راضی کردنش باید با همه دنیا بجنگی گاهی اوقات هستن آدمهایی که حتی با خود خدا هم میجنگن تا این رفتن و اومدنو متوقف کنن

توی کتابهای روانشناسی نوشته عشق بورزید به همه چیز به همه آدمها به اشیا به اطرافیانتون

آخه آدم چه جوری میتونه به این همه تضاد عشق بورزه !!!!!!!!!!البته مثل لباس پادشاه همه میگن ما اینجوری هستیم اما واقعا ......

برام عجیبه بزرگترین عاشق که خداست بدیهارو دوست نداره اون وقت ما آدمها٬ عجب ادعاهایی میکنیم. اگر اینقدر پر مدعا نبود آدم٬ البته قرعه فال به نامش نمی افتاد ............ 

 

نه که با عاشق بودن و عشق ورزیدن مخالف باشه این مورچه‌ی بیکار٬ اما هنوز خیلی مطالب رو نتونسته درک کنه . اینکه چرا عاشق های سینه چاک بعد از وصال٬ دلشون سرد میشه ومیرن دنبال یه عشق! دیگه بعد دوباره برمیگردن سراغ همون چندمی !که رهاش کرده بودن ..........؟وچرا همه از این درد مینالن در حالی که  بهش معتاد شدن؟چرا اونی که مدعیه عاشق شده احساس مالکیت میکنه و اونی که معشوقه ٬که باید برتری کنه٬ مملوک میشه ؟  

آیا این عشق به محبوبه یا عشق به نفس ؟ چرا عاشق هیچ وقت حرف معشوق رو باور نداره و پره از بی اعتمادی؟ چرا همیشه اونهایی که عشق رو بی پروا مطرح میکنن فکر میکنن معشوق که لبریزه از محبت واقعی٬ دلش از سنگه و احساسات رو نمی فهمه؟و هزار چرای دیگه .....

پانوشت:

مورچه قصه من حتی شب تا صبح هم این مسیر رو راه میره ٬هر از گاهی هم به اون اسمشو نبر(مارمولکها) سر میزنه!

لینک
سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦ - ··¤محنون ليلی¤··*